تبلیغات
ناردونه
ناردونه

 

و بعد تو آمدی با روزنه ای به اقرار بهشت ! كه ابتدا كلمه بودی و بعد صدا شدی و آخر لباس جسم پوشیدی و ساكن شدی در میانه ی تپنده ی وجودی كه "من" بود. و بشارت دادی كسی را كه "تو" بود و بازیچه ی عشق های خاله بازی نبود و همراهی بود شاهد و دلخوش به پروانه شدن كرم ها از پیله ی من. چیزی شبیه ایمان در من جوانه زد از شوق بودنت. و به ناگاه جادوی عظیمی در جهانم جاری شد. خاك اگر بودم، آب شدی و روانم كردی در زلالی ات. گِل اگر بودم ، آتش شدی تا پخته شوم در آغوشت. ساره اگر بودم، باد شدی در هستی ام تا اوج بگیرد بادبادك خواستن ها و توانستن هام از وزش ات.

میدانم كه هنوز مكتوبم ... وَ گُمم ... وَ كوچكم... وَ در پیله ام... وَ نمی دانم... وَ نمی دانم... وَ نمی دانم... ولی؛

من خوشبینم به سرنوشت كلمه وقتی قرار است با صدای تو دمیده شود در لباس جسم ، من خوشبینم به مقصدهای ناپیدا وقتی با صدای تو نجوا شوند در سكوت. تمام جهان هم كه به ظلمت رفته باشد، شبتابی هست در دل من برای باور به وجود نور.

 



فرود آمده در تاریخ شنبه 1 آبان 1395 توسط س.م | نظرات ()

 

در تفاسیر گفته اند: مصیبت به هرآنچه گفته می شود كه اصابت می كند بر انسان. سَوای نحوست و تقدس آن! همان كه در میانه ی راه زندگی بر من فرود آمده بود ( همان مصیبتی كه نمی شناختمش و درون همان كلمات بود). سر برداشتم و گیج و مبهوت از خواب هزار ساله ی كهفم چشم گشودم و ماندم كه «به كجا می روم؟» چه سؤال ابلهانه ای! هر كسی می رود، لابد می داند به كجا. ترس از «مكان» هنگامی لگام می گسلد كه گم باشی از «كجا؟». چنگ می زدم به هر چیز كه «حقیقت» می خواندنش، مثل چنگ زدن نابینایی به نور، به هر چه از ذهنم می گذشت. تا مگر اندكی روشنایی بتابانم به مقصدی كه پنهان بود. اینجا بود كه دریافتم در جهان صداهایی هست. صداهایی كه تو را می خوانند به مقصدی ناپیدا. صداهایی كه پنهانند در سكوت . همان سكوت هول انگیز ِ ساعت امتحان انشا، در لحظه های گشودگی ذهن به الهام ماورا ... صدای جادویی ِ اتفاقی كه آنوقت ها جنس آن را نمی شناختم. گوش فرا میدادم و پاسخی نبود به تشنگی كاغذ و فكر خالیم از افكار... و بعد تو آمدی !

 



فرود آمده در تاریخ پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط س.م | نظرات ()

 

 

بعد ها ولی، جهان چنان پیچیده شد در خودش كه جایی برای تجربه ی معلق بودن نماند. حتی پنجره ای نماند كه شكستن میله هاش بهانه ای شود برای سركشی. نوشتن شد معجزه ای برای نمایش لكنت حضور. برای نجات از حفره ای كه درونم دهان گشوده بود از جنس «چرا؟» هایی مطلق و همه ی هستی ام را می بلعید در تضاد. چیزی در این اظهار وجود مرا گره می زد به درك این جهان جدید ترسناك و پریشان. و خلق این كلمات ِ نجیب، مرا بیرون می كشید از تنهایی در برابر مصیبتی كه نمی شناختم اما در ذرات فضا معلق بود. بزدلانه می اندیشیدم كه « سرگذشت دردناک ماست تظاهر همیشگی حتی برای کسی که همه چیز باشد برایمان و جریان، جریانِ تلخ تمامیت ماست در متن ها و نوشته ها... ما روایت تلخی از مکاتبیم و انسان هایی همیشه مکتوب... ما به روایت ما دروغ است و ما از چشم قلم کمی راست... » غافل از اینكه مصیبتی كه نمی شناختمش درون همین كلمات بود. كه : «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود ... تا آنگاه كه کلمه لباس جسم پوشید و در میان ما ساکن شد*» ...


* انجیل-باب یکُم




فرود آمده در تاریخ دوشنبه 26 مهر 1395 توسط س.م | نظرات ()

 

 

من نوشتن را در مدرسه یاد گرفتم. در نمره های شرم آور چهارده و دوازده انشا. از معلم های عجیبی كه یكی شوهرش قیصری امین پور بود ولی «قاف ِحرف آخر عشق» را روی تخته ی كلاس ، گستاخی میدانست و دیگری كه هوشنگی مرادی و كرمانی بود ولی تعبیر «مثل خر توی گل گیر كردن» را دور از شان كلاسش می دانست. (نمی دانم . شاید حق داشت. من كه هیچ وقت ندیده بودم خرها چه طور توی گل گیر می كنند.) آن  وقت ها نوشتن معنی دلهره ی خوانده نشدن اسمم بود در زنگ های طولانی و منحوس انشا. و صدای خش خش قلم بر كاغذ های امتحان، همیشه در آن سكوت هول انگیز كلاس، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمی شناختم. می گفتند كلیشه نباشید و از اندیشه هاتان بنویسید. اما مگر چقدر بود وسعت اندیشه هامان ؟ مایی كه شكستن میله های پنجره به بهانه ی آویزان شدن از طبقه ی سوم همه ی شگفتی مفهوم رهایی بود برایمان...




فرود آمده در تاریخ جمعه 23 مهر 1395 توسط س.م | نظرات ()





تا درختی هست

تا طنابی هست

تاب میباید ساخت

کودکان را هُل داد به شکوهِ هیجان

دارها را باید

به فراموشیِ لبخندِ یتیمانِ جهان آتش زد



@mohtashamipoet
كانال تلگرام علی.م




فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1395 توسط س.م | نظرات ()



در کعبه به دنبال خدا بود و نمیجست

شیخی که نمیدید گلی را که شکفته است



@mohtashamipoet
كانال تلگرام علی.م




فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1395 توسط س.م | نظرات ()









فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1395 توسط س.م | نظرات ()

 

باید كمی گنجشك شوم، حالا كه با انگشت هات گندم می پاشی

 

عنوان پست از وبلاگ «شب گذشت»



فرود آمده در تاریخ پنجشنبه 17 تیر 1395 توسط س.م | نظرات ()





فرود آمده در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1395 توسط س.م | نظرات ()

 

تصورش را بكن... انگار در دل سردابه ای تاریك سی و نُه پله را پایین رفته باشی به جستجوی آب حیات... سی و نه پله ی كم عرض، ناصاف، لغزان ... روی هر پله پایت سریده باشد بر سطح یخ زده  و تاریك، و هر بار نصفه جان شده باشی كه مبادا سرنگون شوی به قعر سنگ و تاریكی ... بعد، وقتی رسیده ای به سی و نهمین پله، همانجا خشكت زده باشد، دست هات معلق مانده باشد در فضا و اصلا به یاد نیاوری این همه راه را در دل ظلمات به جستجوی چه آمده ای ... به یاد نیاوری كه همه ی آن سی و نه پله را آمده ای كه برسی به آن چهلمین پله ...



فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 12 اسفند 1394 توسط س.م | نظرات ()





برای منی که تورا دارم
هر ثانیه بهشتی است
بی منتِ سیب و وسوسه و شیطان...

علی.م



فرود آمده در تاریخ یکشنبه 20 دی 1394 توسط س.م | نظرات ()

 

 

 

 

دستهامان را به خالی آسمانی دراز كردیم كه قداست موهومش را سال ها در ذهن كودكمان فرو كرده بودند. دست های ما كوتاه تر از دریچه های آسمان بود یا دریچه های آسمان بود كه دست ما كلید گشایش اش نبود؟ نمیدانم! تنها میدانم كه كودك ذهنمان از ناچارگی ادعای بلوغ كرد و كافر شد دستانمان به قداست آسمان. گندم خورده بودیم و رانده شده با دست های كافرمان بر زمین گندم ها میكاشتیم. دل به بادها سپردیم تا گره از زلف و غم از دل بگشاید و بازیگوشانه و رها خندیدیم به تمام ابیات ناموزون آیه های منجمدی كه به گمانمان آدرس اشتباه داده بودندشان ... الف لام قاف این قافیه كوچك تر از آن بود كه خانه ی سیمرغی باشد ... و ما گنجشك های گندم خورده خوشدلانه خود را سیمرغ می پنداشتیم ! سیمرغكانی كه به جای پرواز در آسمان، برخاك گندمزار اوج می گرفتند...

عاقبت یك روز ِخیلی دیر – نه حتی به تاریخ هنوز – خواهیم فهمیدیم كه دریچه های گم شده ی آسمان در دل های گره خورده مان بود و قداست دستهای كشتكارمان.

 



ادامه مطلب
فرود آمده در تاریخ دوشنبه 2 آذر 1394 توسط س.م | نظرات ()




فرود آمده در تاریخ یکشنبه 24 آبان 1394 توسط س.م | نظرات ()

 

همه ی این سال ها آمدی و نقاشی هایم را تماشا كردی كه گاه و بیگاه بر كاغذی، دیواری، جایی كشیده می شوند و فراموش می شوند . گاهی كودكانه و گاهی تاریك و امید فرسا . گاهی هم پر از هجوم رنگ های جیغ كشان ! و هر بار كه به شوق آمدی گفتی : نمایشگاه نمی گذاری ؟ نمیدانم چه طور بر دلت نشسته بود این خط های كج و طرح های معوج، كه هربار باید به یادت میاوردم : من كه نقاش نیستم عزیز جان! مهندسم! نه اینكه هندسه بدانم حتی. سرو كارم با دانش است و تجارت. مرا چه به وادی هنر؟!

قدیم تر ها تجهیزات طراحی می كردم. دستگاه های كوچكی از بزرگ ترین كارخانه ی كشورم ! بعدترها ولی فراری شدم از انجماد و بی جانی هر تجهیز. سراغ انسان ها رفتم و رفتارشان در معاش و بازار. حجم خالی مانده ی صنعت را حساب می كردم در دور دست های توسعه. روزهایم در چشم انداز های خوش خیالانه ی فولاد و معدن می گذشت كه هرچه سنگین تر، به صرفه تر! نمایشگاهی هم اگر بود ازجنسی دیگر بود. بشارت ظرفیت سازی میلیون تُنی میدادم به بزرگ مردان سرمایه دار. دلخوش بودم كه ساختن این كارخانه ها به كیمیاگری می ماند. چیزی بنا میكردم كه از خاك و سنگ وطنم فولاد بیرون می كشد. تكنولوژی های برتر به ارمغان میبردم برایشان. از این ها كه زحمت آدم ها را كم می كنند . آنقدر كه با چند دكمه ی كوچك تمام «فولاد شهر» را بگردانند بر سرانگشتانشان. دلخوش بودم كه شبیه جادو می ماند این دكمه ها. تجارت جادو می كردم انگار! چقدر اصفهان رفتم ! نه به دیدار نقش های نقش جهان و ستون های چلستون، نه ! محو بودم در آتش كوره بلند های «ذوب آهن» و درنوردیده شده بودم در خطوط نورد «مباركه» . عجیب بی روح و بی پرنده است این وادی! فرسنگ ها فاصله دارد از ماهیت نقاشی. از ماهیت هنر و خلق لطافت روح و بشارت حقیقت ... همین است كه می گویم فرسنگ ها فاصله دارد این طرح های ناشیانه ی من از نقش های ناشی شده از ذهن زیبای یك نقاش. همین است كه می گویم : من نقاش نیستم عزیز جان... و كاش كه بودم!



فرود آمده در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 توسط س.م | نظرات ()



من یه ماهی وسط تنگ بلور سر سفره

تو یه دریا

من به یاد تو نفس می كشم اما

كی به تو می رسه ماهی      به تو كه چشماتو بستی روی دنیا

به تو كه موجای كورت باله ی مارو شكستن

صدفای كوه نورت         دست مرواری رو بستن

به تو كه بزرگ و مغرور  بی خیال ماهیایی

رنگ تو آبیه اما           پُر از سیاهیایی

آره لبریز سیاهی         دورِ دوری؛ مث رویا       كِی به تو می رسه ماهی؟

...

من یه ماهی وسط تنگ بلور سر سفره

شده زندونی دیوارای شیشه

تو یه دریا وسط این همه دنیا

سركش و بزرگ و آزاد تا همیشه

آرزوم به تو رسیدن       آرزوت از ما بریدن

از تو هی گم شدن و رفتن و رفتن

از ما هی دنبال تو خسته و دلبسته دویدن

من یه ماهی،  تو یه دریا...

خیلیه فاصله ی ما


شعر از : علی . م
 




فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 20 اسفند 1393 توسط س.م | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:7)      1   2   3   4   5   6   7  

درباره وبلاگ
تا همچون کودکان ساده نشوی
به ملکوت خدا راهت نیست // مسیح

تمامی نقاشی های این بلاگ طرح های دخترک نویسنده می باشد. هر گونه کپی برداری و استفاده از نقاشی ها آزاد است! تنها به شرط آنکه لبخندی بنشاند بر لبی.

.
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ...
آرشیو مطالب
نگارگر
پیوند ها
نظر سنجی
» كادر پست های پیشین را درهم ریخته می بینید؟




پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :