تبلیغات
ناردونه - بازتاب کوهانه
ناردونه





خوشحال و شاد و پر امید، ناردونه تمام دشتو دوید

هرچی می رفت جلوتر، کوهه می شد بزرگتر

بلند و سخت و پر غرور، پا بر زمین ، سر بر آسمون، کوهه پشت ابرا داشت خواب می دید

ناردونه که صداش کرد چشمش رو باز کرد و خمیازه کشید ... ناردونه ازش پرسید:

 

« آقا کوه!

تو چه با شکوه و افراشته ای !      اسمت چیه ؟      وسط دشت نشستی به چه کار ؟       نمیخوای جایی بری؟       پشت اون بالا بلند آسمون چی می بینی؟ »

 

کوهه گفت:

من دماوندم وُ وَندم .... که بلندم و بلندم .... پایه ی هفت آسمونم .. وَ سِمونم .... از همیشه تا همیشه .. تا همیشه .... اینجا بودم  .... وقتی مادرم زمین جدا شد از خورشید و خورشید .... زیر اب دریاها خُفتید و خفتید ....تا که اون داغی خورشید از جونش بیرون بره .. بره .. بره .... سرد بشه .. بشه .. بشه ..... همه جا بارون می بارید و می بارید .. وَ می بارید .... ولی بعدش .... بارون از باریدنش افتاد و افتاد .... زمین از پیله ی آبش دراومد خشکی ها رو زاد .... من که کوهم و بلندم و بلندم .... من که فرزند زمینم و زمینم .. وَ زمینم .....یه دفعه قد کشیدم از تو دل خاک .... محکم و قوی و بی باک .... تا که آسمون رو شونه هام بشینه .. و بشینه .. و نریزه .... نا که سنگینی وزنش .. رو تن زمین نیافته .. که نیافته .. و نیافته .... که گیاها و گل ها و چمن ها و این درختا .. و درختا و درختا .... بتونن قد بکشن به آسمونا و سِمونا .... بس که سنگینم و سختم .. پای بسته تو زمینم ..بار آسمون رو دوشم .. روی دوشم .. روی دوشم .... نمیشه از جا بجُنبم و بجنبم ... که بجُنبم همه ی زمین می لرزه و می لرزه ... و جهان همه می ترسه ... و می ترسه .. و می ترسه .........

 

« آقا کوه!

آدما رو میشناسی ؟ میدونی کجا باید برم تا پیداشون کنم ؟»

 

من که  کوهم و بلندم و بلندم .... به تو میگم .. به تو میگم .... آدما خیلی غریبن ناردونه .... کوه و دریا .. جنگل و همه  درختا و درختا و درختا .... چیزی از پنهون روح و قلبشون نمیدونن .. نمی دونن .... سالها بودن و بودن {بوده اند} ....

توی این دشت گاهی برّه چروندن .... گاهی هم جنگ شدن کشتن و مردن {کشته اند و مرده اند} ....

گاهی اومدن تو غارهای دلم پی حقیقت .. توی عمق تاریکی دنبال نورَن ....

گاهی تیشه می زدن به پایه های استوارم .. به خیال اینکه جا به جام کنن ولی کوچیکن .. و کوچیکن و کوچیکن ......

میون این همه آدم .... یکیشون بود ولی که مونده جای پاش هنوز میون قلبم  .... یه کمون داشت بلند .... مردُمونِش در بند ....تیر سیمرغ پَری بود به دستش ... آتشی بود به جونش .... اسمون زیر و زبر شد وقتی اون مرد ِ بلند تیرو رها کرد .... تیر تا اون سر دنیا رفت و رفت .... مرد بر گنبد مینا جَست و رَست ....

آدما خیلی غریبن ناردونه ....گاهی کوچیک و گُم اند توی زمونه .... گاهی هم خیلی بزرگن .. و بزرگن ... و بزرگن .....

 





طبقه بندی: قصه های ناردونه، 
فرود آمده در تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1391 توسط س.م | نظرات ()
درباره وبلاگ
تا همچون کودکان ساده نشوی
به ملکوت خدا راهت نیست // مسیح

تمامی نقاشی های این بلاگ طرح های دخترک نویسنده می باشد. هر گونه کپی برداری و استفاده از نقاشی ها آزاد است! تنها به شرط آنکه لبخندی بنشاند بر لبی.

.
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ...
آرشیو مطالب
نگارگر
پیوند ها
نظر سنجی
» كادر پست های پیشین را درهم ریخته می بینید؟




پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :