تبلیغات
ناردونه - یادم میاید كه دخترك به تناسخ اعتقاد داشت
ناردونه



نرسیده به پشت جمجمه ام ، آن جا كه آخرین لایه های چرب مغز تمام می شود ، پر است از اسم آدم هایی كه مدت هاست فراموششان كرده ام...

به خاطر آوردن اسم ها زیاده رویست است برای جنازه ی پوسیده ای كه شاید روزی دختركی زیبا بوده و حالا در كمین كرم هایی نشسته كه برای خوردنش پا پیش می گذارند... تا به دامشان بیاندازد و جویده نجویده قورتشان دهد و  همچنان انتظار بكشد. یادم می آید كه دخترك به تناسخ اعتقاد داشت... و هنوز سرسختانه انتظار می كشد تا در یكی از كابوس هایش زندگی را از سر گیرد... شاید اینبار در كالبد ماده سگی مفلوك كه شش روز پیش .. شش ماه پیش .. یا شاید شش سال پیش، روی قبرش شاشیده. میدانی ؟ اینجا زمان در عوض گذشتن ، تكرار می شود. هزاران هزار بار با انگشت هات به سنگ ها خراش میكشی و خراش میكشی و خراش میكشی و پس از گذشت صدها سال ناگهان استخوان های بیرون زده از انگشت هات را كه میبینی، میفهمی كه تنها سرانگشتان تو ست كه فرسوده و بر هیچ چیز دیگر حتی زمانی به اندازه یك ثانیه ، سپری نشده . و هر بار از بودن در زیر آن خروارها خاك وحشت می كنی و فریاد می كشی . آنقدر كه دهانت از خاك پر شود و خاك تا آخرین حباب های جا مانده ی ششهات نفوذ كند و دوباره به یادت بیاورد كه مرده ای و در دنیای مردگان نباید فریاد كشید...



فرود آمده در تاریخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط س.م | نظرات ()
درباره وبلاگ
تا همچون کودکان ساده نشوی
به ملکوت خدا راهت نیست // مسیح

تمامی نقاشی های این بلاگ طرح های دخترک نویسنده می باشد. هر گونه کپی برداری و استفاده از نقاشی ها آزاد است! تنها به شرط آنکه لبخندی بنشاند بر لبی.

.
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ...
آرشیو مطالب
نگارگر
پیوند ها
نظر سنجی
» كادر پست های پیشین را درهم ریخته می بینید؟




پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :