تبلیغات
ناردونه - سرآغاز هجرت من
ناردونه




هزاران سال پیش بود انگار. مرا در پای نارونی افرید که آدم به حوا عاشق شده بود. هزاران سال من بودم و خودش. رهایم کرده بود در بهشت تا شاد باشم از معجزه ی رنگ ها. نقاش آفریده بودم آن نقاش ازلی. هرچه رنگ داشت در بساط، بخشیده بود به دست های رنگین کمان من. و دستان من چه باشکوه می کشید معجزه هایش را بر ابرها ... تا روزی که نگاهم افتاد به زمین. و به آن ها که دو چشم داشتند و یک قلب. و خطاکار بودند و عاشق. نگاه دزدانه ام را که دید گفت : تو از تبار آنها نیستی. آدم ها بیگانه اند با رنگ های تو ... و مهربانانه پندم داد به دوری از وسوسه های خاک ... و من بودم که بازیگوشانه فرمان نبردم از او ، که شاید خطا از اوست که فراموش کرده بود قلب بیافریند در سینه ی من !
تا آن روز که در پای نارون پیر مرا در آغوش کشید. به مهربانی پیشانیم را بوسید با باران. حتی خورشید را گردانید تا حُرم آن بال های نازکم را دلگیر نکند . با همه ی شکوهی که در خلقت داشت ناز می کرد مرا به خیال که آرامم کند ...
آن گاه آهسته در گوشم گفت : بی نیازی ؟ خوشبخت ؟
گفتم نه ... عشق می خواهم
نا امید بیرونم کرد از بهشت
تا هجرتم را آغاز کنم  ... در پی تباری که تبار من نبود و رنگ های مرا نمی فهمید.


فرود آمده در تاریخ سه شنبه 8 بهمن 1392 توسط س.م | نظرات ()
درباره وبلاگ
تا همچون کودکان ساده نشوی
به ملکوت خدا راهت نیست // مسیح

تمامی نقاشی های این بلاگ طرح های دخترک نویسنده می باشد. هر گونه کپی برداری و استفاده از نقاشی ها آزاد است! تنها به شرط آنکه لبخندی بنشاند بر لبی.

.
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ...
آرشیو مطالب
نگارگر
پیوند ها
نظر سنجی
» كادر پست های پیشین را درهم ریخته می بینید؟




پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :